![]() |
![]() |
|
| خدایی هست ؟ |
|
اگه خواستی دلمو فرش زیر پات می کنم تا بتونی از رو دلم عبور کنی اگه خواستی عروسکت می شم که هر وقت از من خسته شدی بتونی کنارم بزاری اگه خواستی می تونم بازیچه دستت بشم که هر وقت خواستی دیگه به من نگاه نکنی . ولی یه چیز از تو می خوام ، می خوام که دوستم داشته باشی . چون دوسطت دارم نازنینم
یادم باشه حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراهه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادمان باشد که روزوروزگار خوش است همه چیز بر وفق مراد است و خوب تنها ... دل ما دل نیست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 16:29 توسط نونو |
|
|
قصه ی آن دختر نابینا را میدونی که از خودش تنفر داشت
که از تموم دنیا متنفر بود و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود : که اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگه برای یک لحظه بتونم دنیا را ببینم (( عروس حجله گاه تو خواهم شد )) و چنین شد : آمد اون روزی که یک نفر پیدا شد که : حاضر شد چشمانش را به دختر نابینا دهد و دختر آسمون را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان وپرنده ها را و نفرت از روانش رخت بربست دلداده به سراغش آمدو یاد آور وعده ی دیرینش شد (( بیا و با من عروسی کن ، ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام )) دختر به خود لرزید و به زمزمه با خود گفت : این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند (( دلداده اش هم نابینا بود )) و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت : پس قول به من بده که : مواظب چشمانم باشی ...
گفتمش : دل می خری؟! پرسید چند؟! گفتمش : دل مال تو ، تنها بخند خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل زدستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:13 توسط نونو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|