![]() |
![]() |
|
| خدایی هست ؟ |
|
قصه ی آن دختر نابینا را میدونی که از خودش تنفر داشت
که از تموم دنیا متنفر بود و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود : که اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگه برای یک لحظه بتونم دنیا را ببینم (( عروس حجله گاه تو خواهم شد )) و چنین شد : آمد اون روزی که یک نفر پیدا شد که : حاضر شد چشمانش را به دختر نابینا دهد و دختر آسمون را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان وپرنده ها را و نفرت از روانش رخت بربست دلداده به سراغش آمدو یاد آور وعده ی دیرینش شد (( بیا و با من عروسی کن ، ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام )) دختر به خود لرزید و به زمزمه با خود گفت : این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند (( دلداده اش هم نابینا بود )) و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت : پس قول به من بده که : مواظب چشمانم باشی ...
گفتمش : دل می خری؟! پرسید چند؟! گفتمش : دل مال تو ، تنها بخند خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل زدستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:13 توسط نونو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|